انتهای عاشقی
سايبان ومتال تقديم مي‌كنند

کاش می دانستی غم تنهایی من به میان شب و روز
همه از بهر چه بود
کاش می دانستی من بیگانه ز خود جرم تنهایی ام امروز
همه عشق تو بود


?سايبان و متال  | 1388/10/1 |  پیوند  | 1 نظر | ارسال نظر

آنگاه که  ضربه های تیشه ی زندگی را

بر ریشه ی آرزوهایت احساس می کنی

به خاطر بیاور که......

زیبایی شهاب ها

از شکستن  قلب ستارگان است......


?سايبان و متال  | 1387/1/17 |  پیوند  | 2 نظر | ارسال نظر

سختی ها به سبکی هوا، عشق به عمق فضا ، دوستان به سختی الماس و موفقیت به روشنی خورشید. این آرزوی من برای شماست. نوروز مبارک!


?سايبان و متال  | 1387/1/9 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

يکی از مراسمهای زيبای نوروز پهن کردن سفره هفت سين يا هفت شين است...

هفت سين شامل: سمنو؛ سماق؛ سنجد؛ سير؛ سرکه؛ سيب و سبزه است.

و هفت شين شامل: شير؛‌ شربت؛ شراب؛ شيربرنج؛ شيره؛ شيرينی و شکر است.

 پيرامون اينکه هفت سين درست است يا هفت شين دقيقآ‌ مشخص نيست اما آنچه که روشن است اين است که اين هفتها هر کدام نشانگر يکی از هفت امشاسپندهان و همچنين يکی از پديده های هفت گانه ای است که نخستين بار پديد آمدند(آسمان زمين دريا گياه انسان حيوان و آتش). اما اين مراسم امروز بيشتر از سين استفاده می شود. همچنين از گندم و جو هم برای نشان دادن فصل رويش استفاده می شود و آيينه هم به خاطر انعکاس و بيشتر کردن نور بکار گرفته می شود اما در گذشته به خاطر گران بودن آيينه از فلزات صيقلی استفاده می شد.. ماهی و آب هم وجود دارند و شمع هم نشانگر آتش است. پيش از اين از شراب هم استفاده می شد اما بعدها جايش را به سرکه داد چون شراب در اسلام حرام است... از تخم مرغ هم به عنوان سمبل باروری زمين استفاده می شود که آن را به رنگهای سرخ؛‌ سبز و زرد(رنگهای مورد پسند زرتشتيان) در می آوردند. اما هم اکنون رنگهای ديگر را هم به کار می برند از سير هم برای از بين بردن بدشگونی استفاده می شود. البته هيچ مدرکی وجود ندارد که در گذشته هم از سير استفاده می شده است يا نه ... اما با وجود اين ايرانيان هفت نوع گياه را پرورش می دادند که احتمالآ‌ يکی از آنها سير بوده... يکی از چيزهايی که اکنون استفاده می شود سمنو است که گمان می رود سمنو را به جای «هااوما» (نوعی گياه که از آن نوعی شراب می گرفتند) از سکه هم به عنوان سمبل ثروت و دارايی استفاده می شود...


?سايبان و متال  | 1387/1/9 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

وقتي خواستم زندگي کنم راهم را بستند
وقتي خواستم به راه عشق بروم گفتند گناه است
وقتي به راستي سخن گفتم گفتند دروغ است
وقتي به ستايش روي آوردم گفتند خرافات است
وقتي گريستم گفتند کودکانه است
وقتي خنديدم گفتند ديوانه است
حالا که هيچ نمي گويم مي گويندعاشق است ...

?سايبان و متال  | 1386/10/29 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

به من گفت آنقدر دوستم دارد که اگر بگویم بمیر می میرد.

 باورم نمی شد  فقط برای یک امتحان ساده  به او گفتم بمیر...

 (سالهاست که در تنهایی پژمرده ام با خود می گویم :کاش هرگز امتحانش نکرده بودم.)


?سايبان و متال  | 1386/6/31 |  پیوند  | 3 نظر | ارسال نظر

بنفش , نيلی , آبی , سبز , زرد , نارنجی , قرمز , رنگين کمان رو مي گم.وقتی که مياد چقدر زيباست. هميشه تو دلم مي گم ای کاش بارون بياد بعد زود قطع بشه تا رنگين کمون رو ببينم. هميشه وقتی که توی آسمونه محو تماشاش مي شم. وقتی هم که مي ره دلم کدر مي شه. نمي دونم شايد فکر مي کنم رنگ ها مردن و ناخود آگاه اين شعر از سهراب يادم مياد:

بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رويای سرزمين
افسانه شکفتن گلهای رنگ را از ياد برده است
بی حرف از خم اين ره عبور کرد
 رنگی کنار اين شب بی مرز مرده است.


فکر مي کنم رنگ هم تو زندگی خيلی از ماها مرده. چرا مردم ما بايد سياه سفيد زندگی کنند . مگه نه اينکه انسان از روزی که متولد مي شه به رنگها توجه خاصی داره مثل بچه ها که عاشق لباسهای قرمز مادراشونن....اما مادرها ديگه قرمز تنشون نيست همه چيز اين روزا سياه سفيده....شايدم همه چيز سياه.

روح آدمها هم سياه سفيد شده . آدمها يا سياهن و بد يا سفيدن و خوب که تو اين دوره زمونه سياه داره سفيد رو هم از مردم مي گيره...يعنی مي شه يه روزی رنگ به زندگی ما برگرده؟يعنی مي
شه بارون بباره و آفتاب بزنه و رنگين کمون بياد؟

?سايبان و متال  | 1386/6/30 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين!


?سايبان و متال  | 1386/6/30 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

می دونی مردها مثل چی هستن؟

مردها مثل کامپیوترن همش error می دن و هیچ وقت حافظه ی کافی ندارن،

 مردها مثل پف فیل هستن خوشمزن ولی جای غذا رو نمی گیرن،

 مردها مثل پیکان دست دوم هستن ارزونن و غیر قابل اطمینان ،

 مردها مثل جای پارک هستن که خوب هاشون قبلا اشغال شده ،

 مردها مثل موتور گازی هستن قیل و قال الکی می کنن،

 مردها مثل ابر بهارن نمی دونید کی می یان و کی تموم می شن...smiliesmiliesmilie

قابل توجه آقایون محترم:

شوخی بودااااااااااا یه وقت ناراحت نشین. گفتم یه خورده بخندین

?سايبان و متال  | 1386/6/29 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردات بشه پس همیشه سعی کن قدر چیزی که امروز داری خوب بدونی

?سايبان و متال  | 1386/6/29 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

  عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد .

smilie

  دستانم بوی گل می داد .مرا به جرم چیدن گل بردند. اما هیچ کس فکر نکرد که شاید گلی کاشته باشم.

smilie 

گریه هایم بی صداست

 عشق من بی انتهاست

رد پای اشکهایم را بگیر

تا بدانی خانه ی عشق کجاست

smilie

  مي نويسم اما تنها.
اري از تنهاييم مي نويسم بي تو بودن را با تو بودن مي پنداشتم اما گذشت...
 مي داني اكنون چه مي پندارم؟
در گذر لحظه ها مي گذريم .پس بگذار بي تو بگذريم....!!!

smilie

smilie

  بخشندگي را از گل بياموز
زيرا گل ته كفشي كه لگد مالش مي كند را هم خوشبو مي كند

  حقيقت تلخترين شيريني دنياست

smilie

  نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه ي دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند

smilie

  زندگي شايد رويايي بيش نباشد
و حقيقت...
هماني ست كه دل باور كرد و بس..

smilie

 گرچه مي دانم نمی يابم اما هميشه چشمان من انتظار تورا مي کشد

smilie

 در انتهای بن بست
روی ديوار نوشتم
تجربه ی تلخ
اين،آن جاده اي بود كه من بارها در آن پا نهادم ...!!!
smilie 

به چشم هاي خود هم غمت را مگو
كه مي گريد و سر نگهدار نيست

smilie

  من از آبي آرامش .
تورا از آتش پرستش مي كنم
سوزاندنم با تو!

كاش مي دانستي چقدر به يك لحظه لبخندت نيازمندم............

smilie

 در اولين برگ شناسنامه گل نوشته اند (فرصت جلوه نمايي كم است)

smilie

  در نمك بايد چيز غريب و مقدسي وجود داشته باشد .
چيزي كه هم در اشك و هم در درياست.


?سايبان و متال  | 1386/6/29 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

روزگاری در جزیره ی دور افتاده ای تمام احساس ها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری،عشق،دانایی،صبر،غم،ترس و ... هر کدام به روش خودیش می زیستند تا اینکه دانایی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید زیرا به زودی آب این جزیره را فرا خواهد گرفت. اگر بمانید غرق می شوید.تمام احساس ها با  دست پاچگی قایق های خود را از انبارهای خانه هاشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند. همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به فدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق ها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند. در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما هنگام دور شدن از جزیره متوجه ی حیوانات جزیره شد که همگی به کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که وحشت سوار بر قایقش شود. عشق به سرعت برگشت و قایقش را به حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد.آن ها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند!!!!!!!! قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب می رفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.عشق نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود. فریاد زد و از همه ی احساس ها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد.در همان نزدیکی قایق ثروتمندی را دید و گفت : ثروتمندی عزیز به من کمک کن. ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و شمش و طلاست و جایی برای تو نیست . عشق رو به غرور کرد و گفت :مرا نجات می دهی؟ غرور پاسخ داد هرگز تو خیسی و مرا خیس می کنی. عشق رو به غم کرد و گفت ای دوست عزیز مرا نجات بده. اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم. در این میان خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آن ها کمک نخواست. از دور شهوت را دیدو گفت آیا به من کمک می کنی؟ شهوت پاسخ ذاذ البته که نه!!!! سالهاست منتظر این لحظه بودم که تو بمیری . یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی. همه می گفتند تو از من برتری.از مرگت خوشحال می شوم. عشق که نمی توانست ناامید باشد رو به سوی خدا کرد و گفت: خدایا مرا نجات بده.ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد نگران نباش تو را نجات می زنم. عشق قدری اب خورده بود نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانایی یافت. آفتاب در آسمان پدیدار می شد و دریا آرام تر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند. عشق برخواست و به دانایی سلام کرد. دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت:من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیام.شجاعت هم که قایقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بیاید. تعجب می کنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟ همیشه می دانستم درون تو نیرویی هست که در هیچ کدام ازما نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساس ها هستی.عشق تشکر کرد و گفت: باید بقیه را پیدا کنیم و به سمت جزیره بروانیم ولی قبل از آن می خواهم بدانم چه کسی مرا نجات داد؟؟؟؟!!!! دانایی گفت: زمان بود. عشق با تعجب گفت زمان؟؟؟!!!

 دانایی لبخندی زد و گفت : بله چون فقط زمان است که می تواند که می تواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند.


?سايبان و متال  | 1386/6/27 |  پیوند  | 1 نظر | ارسال نظر

 آدما مثل کتابند
                   از روي بعضي ها بايد مشق نوشت
                                                        از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت
بعضي از آدما رو بايد چند بار خوند تا معني شونو بفهميم
                                      و بعضي از آدما رو بايد نخونده دور انداخت...


?سايبان و متال  | 1386/6/27 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر


?سايبان و متال  | 1386/6/27 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

وقتی دل به چیزی یا کسی می بندی بعد از یه مدتی نیست می شه ...

وقتی به امید چیزی شادی طولی نمی کشه که چیزی پیش می یاد از شادی درت می یاره...

 وقتی از ته دل می خندی بعدش یه چیزی پیش می یاد که چشمات پر از اشک می شه...

وقتی دوست نداری کسی رو ببینی همش جلو چشات سبز می شه...

وقتی دلت می خواد کسی رو ببینی هیچ وقت نیست...

این دنیا غیر از دنیای وارونه چی می تونه باشه ؟؟؟!!!...


?سايبان و متال  | 1386/6/26 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

خدایا...

 من در کلبه ی درویشانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری...

 من چون تویی دارم و تو چون خودت نداری...


?سايبان و متال  | 1386/6/26 |  پیوند  | 1 نظر | ارسال نظر

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل

 قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه

 خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

  خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده

 خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

 خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

 قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن

  قول داده ؟

 ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده

 خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس

 نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده زياد تو دست انداز نمون وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب تورو غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده

  يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

 بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت

 هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره...

?سايبان و متال  | 1386/6/26 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»

! لبخند زدsmilie. پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز

smilie

 مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند گدايي عشق مي كنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند .اما همين كه مطمئن شدند مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند. << دكتر علي شريعتي>> smilie

smilie

درانتظار کسي باش که مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي،تو را به دنيا نشان دهد

smilie

 مي دوني فلسفه اختراع سرسره براي بچه ها چيه؟ مي خوان از بچگي به آدم ياد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه آسونه

smiliesmilie

 بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

 تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

 شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

 موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

 گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

 بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

smiliesmiliesmiliesmilie

 بارون نباش كه با التماس خودت رو به شبشه بكوبي ...

 ابر باش كه همه منت باريدن تو رو بكشن...

smilie

 پرسیدم عشق چیست؟ گفت آتش است.

 گفتم مگر آنرا دیده ای؟

 گفت نه در آن سوخته ام

smiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmilie

براي آمدنت انتظار کافي نيست

دعاواشک و دل بيقرار کافي نيست

 خودت د عا بکن اي نارنين که برگردي دعاي اين همه شب زنده دار کافي نيست

smiliesmiliesmiliesmilie

چه پست زیبایی دستت درد نکنه متال

smiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmilie


?سايبان و متال  | 1386/6/26 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

چه سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن
اين سختي، تقاص سكوت است
تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است
دانه هاي درشت برف آرام و بي صدا روي زمين مي نشيند. صداي گهگاه برخورد قطرات ناشي از آب شدن برف با لبه بيروني قاب پنجره است كه سكوت را مي شكند و من را به خود مي آورد
هفت روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است
هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روي ميز كه مي دانم متعلق به كيست، يك ماه است كه دست نخورده خاك مي خورد.
هفت روز است كه اتاق را ترك نكرده ام. در اين روزهاي تنهايي كه مي دانم خواهند ماند و تمام جانم را خواهند گرفت، تاب سپيدي را ندارم. تاب روشنايي و نور و طلوع را ندارم.
تاب ديدن شادي بچه هاي دبستاني در روزهاي تعطيلي مدارس بخاطر بارش برف را ندارم.
تاب شادي فروش يك هفته اي آخرين كتابي كه يك سال تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده هاي فروخورده ام را با عنوان<< اعترافات عاشقانه>> به نوعي خالي كنم و آنرا به او كه باورم نكرد تقديم كنم را ندارم.
نامه بي نام و نشان روي ميز راحتم نمي گذارد. مي دانم كه طاقت نخواهم آورد. سي و سه روز لجبازي بس است.
برف همچنان آرام و بي سر و صدا مي بارد.
به سراغ نامه مي روم. مثل هميشه توي پاكت و اينبار لاي گزارش كذايي پروژه پايان ترم. اسم او در كنار اسمم روي جلد پروژه آرامم مي كند.
پاكت را باز مي كنم. تر و تميز مثل هميشه روي يك طرف كاغذ كلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل هميشه بدون شماره صفحه.
ده صفحه كلاسور جلوي رويم است. همه چيز عادي است اماصفحه اي كه روي همه صفحات قرار دارد برخلاف هميشه با << به نام خالق عشق>> آغاز شده است
نمي دانم ولي اولين بار است كه دوست دارم نوشته اي از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه يكبار بلكه صدهزار بار. تا شايد بتوانم براي هميشه همه چيز و همه كس را فراموش كنم
پشت ميز كوچكم مي نشينم. روي ميز را مرتب مي كنم. همه چيز بايد آراسته باشد. براي خواندن و شنيدن آماده ام. او با آخرين نوشته اش رفت.
به نام خالق عشق
سلام به شكيبايي و صبر
مي دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپيدي اش جاودان
مي دانم كه با رفتن پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي عاشقانه روي زمين برفي در تنهايي غريبانه سكون مي آيد، اما اين را هم مي دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است
مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه ديگر نخواهمت ديد و چشمم به چشمهاي هميشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهاي فروخروده ام را مي يابم
به ترم آخر نرسيده رفتني شدم
يا دانشكده مرا تاب نياورد، يا من دنيا را، يا دنيا نوشته هايم را، يا نوشته هايم انتظار تو را، صبر و استقامت شش ساله تو را
با اينكه مي توانستي زودتر از اينها از اين خراب شده لعنتي بري و همه چيز را پشت سرت به خاك بسپاري. ماندي
شايد نذر و نيازها و دعاهاي من بود كه مستجاب شد تا تو يك ترم ديگر بماني و صد و خورده اي از پول فروش كتابت رو دو دستي تقديم مسئول ثبت نام بكني. و بگذار اعتراف كنم وقتي كارنامه ات رو ديدم و وقتي اونو جلوي روي من پاره كردي و با خشم و بدون خداحافظي رفتي، از خوشحالي رفتم يه كلاس خالي پيدا كردم و هزار بار روي تخته سياه نوشتم: خدايا دوستت دارم
سرزنشهاي من بخاطر افتادن واحدهايت همه اش به خاطر لجبازي بود
اما، تو جدي گرفتي
حتي آن يك هفته اي كه نمي خواستم چهره زيبايت را ببينم همه اش از خوشحالي بود. نمي خواستم ببينمت چون هيچ دلم نمي خواست كه مجبور بشم فيلم بازي كنم و علي رغم ميل باطني ام با تو رفتار كنم
نمي دانم چطور اين ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتي براي ترم دوازدهم و ماندي. ماندي تا اسمم در كنار نام زيبايت در پروژه پايان ترم هر دويمان حك شده و زركوب به يادگار بماند
وقتي هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهي هشتاد درصد پروژه را تحقيقات گسترده و وتلاش شبانه روزي خودم به تنهايي عنوان كردم مي خواستم براي بار آخر چهره عصباني ات را ببينم
مي خواستم براي بار آخر، دل سير خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببينم تا بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردي. و اينبار با جديت تمام رفتي كه رفتي
اگر نگاهت نمي كردم و يا خودم را مي زدم به اون راه كه انگار نديدمت منتظر بودم بيايي. بيايي تا
...
و تو ديگر نيامدي.
روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالي را كه مدتها پيش از من پرسيدي و گفتم نمي دانم بگويم كه مي دانم و خوب هم مي دانم
و تو نيامدي و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شايد تو بيايي و تو نيامدي و اولين صفر كارنامه چهارساله دوران دانشجويي ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها صفري است كه عاشقانه دوستش دارم
آن صفر توي كارنامه را به خاطر تو دوست دارم
ديگر نمي توانم بنويسم
آخرين نوشته ام هم درباره تو بود. تويي كه طنين صدايت ونوازش دستهايت، سنگيني خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برايم به ارمغان آورد
تحمل اين زندگي رو ندارم. از خودم بدم مي آد
بس است
شايد خاطرات بيادماندني گذشته آرامم كند
تنهايم نگذار

 و آن آتش سوزي وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و  شيون بود كه سكوت را شكست
 او ديگر نيست كه ببيند اعترافات عاشقانه ام با نام زيباي او آغاز شده است
 او ديگر نيست كه بداند من هيچ گاه دانشگاه را تمام نخواهم كرد
 او نيست كه وقتي مرا از دور مي بيند وانمود كند كه مرا نديده
                      و
                             او هيچگاه بهار را ايمان نياورد...

 


?سايبان و متال  | 1386/6/26 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

من در هر ستاره در جلوي هر مهتاب
در عمق تيره هر شب
در هر طلوع در هر غروب
چشم به راه امدن توام
بيا هر شب بيا
از ستاره ها نشان مرا بپرس
از مهتاب سراغ مرابگير
از سكوت كهكشانها
زمزمه مهر جويي مرا با خود بشنو
بيا هر شب بيا
در خلوت هر مهتاب تنهاييم
در سايه هر شب چشم به راهت گشوده ام
در پس هر ستاره پنهانم
در پس پرده هر ابر در كمينم
بر سر راه كهكشان ايستادهام
بر ساحل هر افق منتظرم
بيا خورشيد كه رفت بيا
شب را تنها نمان
تاريكي را بي من نمان
من ان جا بر تو بيمناكم كه با شب تنها نماني
با ديو شب تنها نماني
..
پرنده معصوم و كوچك من
افتاب كه رفت پرواز كن
از روي خاك برخيز
اين خرابه غم زده را ترك كن


?سايبان و متال  | 1386/6/25 |  پیوند  | 2 نظر | ارسال نظر

 

هریک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر

ما گروه عاشقان بودیم و راه ما

از کنار قریه های آشنا با فقر

تا صفای بیکران می رفت


?سايبان و متال  | 1386/6/25 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

غنچه گل سرخ دیگر نایی نداشت گلبرگ های قرمزش توانی نداشتند

  و برای قطره ای آب بی تابی می کردند

  خاک باغچه دلش به حال او سوخت رو به آسمان کرد و

  گفت:مگر نمی بینی غنچه دارد از حال می رود کاری کن

  آسمان نگاهی به غنچه کرد

  و گفت:فعلا از دست من کاری بر نمی آید ابرها باید یه کاری بکنند

  خاک دست به کار شد و نسیم را فرا خواند و تشنگی غنچه را برای

  او شرح داد و نسیم قول داد که حتما غنچه را نجات دهد

  به سمت ابر ها رفت ابر آسمان را پوشاند و نظاره گر بر غنچه شد

  دیگرنایی برای غنچه نمانده بود

  دل ابر ها لرزید و بغض کردند و شروع کردند به گریستن

  ولی قبل از این که حتی قطره ای از اشک ابر ها به دل غنچه برسد

  دختر بچه ای غنچه گل را بر روی موهای سرش کاشت...!!!


?سايبان و متال  | 1386/6/24 |  پیوند  | 2 نظر | ارسال نظر
شب

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟  

?سايبان و متال  | 1386/6/24 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

به روح سوخته شب قسم

پنجره اتاقم کور بود

 نوازش نور سپيد ماه را بايد

از پشت ديوار حس می کردم

تنهايی را بر تاقچه مرگ گذاشته

وصبح تا شام تماشايش می کردم

بی نصيبی را حلقه وبه دورش طواف می کردم ...

 چهار خط سپيد بر پيشانی ماه نشسته بود

ازآن روز که آن گوی بلورين

در آسمان دلم درخشيد

از آن روز که ماه

عروس سپيد پوش مبدا آفتاب شده بود

و آن روزتنها ماه بلورين آسمان دلم بود

که بر آسمان تنگ و تاریک هستی نور می پاشید

...

از اين به بعد بود که عطری می پرسيد:

 اين روح تنها و سوخته شب،

در کدامین طلوع سرخ، به پگاه می رسد؟...


?سايبان و متال  | 1386/6/24 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

اي مسافر !

اي جدا ناشدني !

 گامت را آرام تر بردار !

 از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نمي داني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...

 و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من !

 آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...

 آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند...

 اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!

 باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ...

 نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ...

 نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 


?سايبان و متال  | 1386/6/24 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر
صفحه قبل «|» صفحه بعد